http://atm733.ir/?ref=1394459779
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان تانیا روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت.
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! حميد مصدق خرداد 1343" سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ![]() "جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" *من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت آنگاه که با ساقة تاکی بنویسم پسرك هميشه تنهاي تنها بود. او در گوشه اي از چهارديواري اتاق خانه شان افتاده بود. و از پشت آن ديوارها هيچ جا را نمي ديد. پسرك هر روز ساعتها به ديوارها خيره مي شد ، ولي چيزي نبود كه توجه او را به خود جلب كند. او خيلي زود از تماشاي ديوارها خسته مي شد و به قالي كف اتاق نگاه مي كرد. در نقش قالي، درخت زرد تنهايي بود. پسرك هروقت درخت را تماشا مي كرد در خيال خود پرنده مي شد، روي درخت لانه مي كرد و براي درخت آواز مي خواند، آواز قشنگي كه درخت را خوشحال مي كرد. آن قدر مي خواند تا تمام برگهاي درخت سبز مي شد. در يك گوشه ديگر قالي، رنگ آبي بافته شده بود. پسرك هروقت رنگ آبي را مي ديد به ياد آسمان و دريا مي افتاد. در خيال خود پرنده مي شد و در آبي آسمان به پرواز در مي آمد. ماهي مي شد و در آبي آب شنا مي كرد. پسرك آرزو داشت آسمان و دريا را ببيند ولي هيچ كس نمي دانست كه او چقدر دوست دارد به تماشاي آسمان و دريا برود. بنابراين هيچ كس او را براي ديدن دريا و آسمان نمي برد و او همچنان دلش براي ديدن دريا و آسمان تنگ بود. آن روز هم مثل هميشه پسرك در اتاق تنها بود و درخت زرد تنهاي قالي را تماشا مي كرد كه كسي وارد اتاق شد. پسرك سرش را بلند كرد و در را نگاه كرد. زني به سراغ او آمده بود. زن به طرف او آمد و سلام كرد ولي پسرك چيزي نگفت و فقط زن را نگاه كرد. زن چند نقاشي با خود آورده بود كه آنها را يك به يك به او نشان داد: نقاشي اول آسماني بود به رنگ آبي در قابي سياه. پسرك آسمان را نگاه كرد و خوشحال شد، اما دلش از قاب سياه آسمان گرفت. زن نقاشي دوم را به پسرك نشان داد: نقاشي دوم دريايي بود، آبي آبي اما در قابي سياه. پسرك به دريا نگاه كرد و دستي روي آبي آن كشيد، اما قاب سياه نمي گذاشت دريا انگشت هاي او را خيس كند. نقاشي سوم بياباني بود به رنگ خاكستري در قابي سياه. پسرك بيابان را نگاه كرد، هيچ كس در بيابان نبود ، بيابان هم مانند پسرك تنها بود . زن نقاشي چهارم را به او نشان داد، نقاشي چهارم دشتي بود پر از گلهاي زرد اما در قابي سياه . پسرك دشت را نگاه كرد ، پروانه اي در ميان دشت به دنبال گل سرخ سرگردان بود. در نقاشي پنجم اتاقي ديد كه پسركي در گوشه اي از چهار ديواري آن افتاده بود. پسرك به ديوارها خيره شده بود و اشك در چشمهايش پيدا بود. زن نقاشي ها را گذاشت و رفت، پسرك ماند و نقاشي ها. كمي بعد زن بازگشت تا نقاشي ها را جمع كند و با خود ببرد، او شگفت زده شد. نقاشي دشت را ديد كه دستي قاب سياه آن را پاك كرده بود و براي دشت ، گل سرخي نقاشي كرده بود و پروانه بر روي آن نشسته بود. زن نقاشي دريا را نگاه كرد، دستي قاب سياه آن را پاك كرده بود و براي دريا ماهي قرمزي نقاشي كرده بود كه خود را به موجها سپرده بود. زن نقاشي آسمان را نگاه كرد، دستي قاب سياه آن را پاك كرده و براي آسمان پرنده اي سفيد نقاشي كرده بود كه در آسمان اوج مي گرفت. زن نگاهش را به نقاشي اتاق دوخت، دستي ديوارهاي اتاق را هم بودپاك كرده بود و پسرك در ميان اتاق نشسته بود و مي خنديد. زن شگفت زده به پسرك نگاه كرد. او دستهايش را به شكل خورشيد در برابر صورتش گرفته بود . دستهاي او رنگي بود، رنگ گل سرخ، درخت سبز، ماهي قرمز، پرنده سفيد و رنگ خنده پسركي كه سالها در گوشه اي از چهارديواري اتاق خانه شان افتاده بود، بر سر انگشتان او پيدا بود.
نويسنده: جبار شافعي زاده گروه سني: ب , ج یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:دیوار جبار شافعی زاده, :: :: نويسنده : شیوا
پروازی نه
آی عشق آی عشق
نه شورِ شعله
آی عشق آی عشق
آی عشق آی عشق
روزی
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:سید علی صالحی , :: :: نويسنده : شیوا
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، خوش بهحالِ چشمهها و دشتها چهارشنبه سوری نام جشنی است که تغییر یافته مراسم باستانی پنج روز آخر سال به نام پنجه دزدیده یا اندرگاه است. این جشن برگرفته از آیین زرتشتی است که ایرانیان از ۱۷۰۰ سال پیش از میلاد تاکنون در پنج روز آخر هر سال، آن را با برافروختن آتش و جشن و شادی در کنار آن برگزار می کنند. در گاه شماری زرتشتی یک سال شامل ۳۶۵ روز یا ۱۲ ماه است که هر کدام دقیقاً ۳۰ روز بوده و ۵ روز انتهایی سال جدا از ماه ها به حساب می آمده و «پنجه» نامیده می شود که البته در هر ۴ سال یک بار ۶ روز می شود. در این گاه شمار روزی به عنوان چهارشنبه و به طورکلی ۷ روز هفته وجود ندارد بلکه ۳۰ روز ماه و ۵ روز انتهای سال هرکدام با نام خاصی نام گذاری می شود. ایرانیان قبل حمله تازیان این ۵ روز آخر سال را با روشن کردن آتش جشن می گرفتند و بر این اعتقاد بودند که در این ۵ روز ارواح درگذشتگان به زمین سفر می کنند و با همراه خانواده هایشان و برای آنها برکت، دوستی و پاکی در سال آینده طلب خواهندکرد ولی بعد از حمله تازیان به دلیل مخالفت های آن روزگار در برپایی این مراسم ایرانیان روز چهارشنبه را که نزد اعراب نحس بوده را انتخاب کردند و آتش افروزی در این روز را با نحسی آن روز توجیه کردند. رقص با آتـــش سه شنبه 23 اسفند 1390برچسب:چهارشنبه سوری , :: :: نويسنده : شیوا
من زندگی را دوست دارم ولی له دوای خنکانی حه ڵه بچه شیرکو بیکه س روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید بر مزارم نگذارید بیاید واعظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید روز مرگم وسط سینه من چاک زنید روی قبرم بنویسید وفادار برفت پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که
مخفی شان می کنی ،
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است ،
وقتی که توی سیاهی چشمهای من
عریان می شوند .
عریانی اش پوشاندنی نیست ،
پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت ! یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :
می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ... .
![]() یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف باشد .
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
![]() یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم ![]() ![]() |